گوئربام - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 8:26
من در دیار عشق شکفتم، خاکی ک بوی نور میدهد. دیار زنی چون گوئربام «ان تنها استار اسمان صبح» ،ومرد عشق...مردی از تبار جیندخان، مردی ک چشمی ب اندازه اسمان ابی داشت ،ومن انگلیسی بیچاره!در پس انگشتانش جان میدهم! وعشق.... این جادوی بی انتها....! من در نهای
گاهی اوقات.... - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 8:26
گاهی اوقات با نگاهی عاشقانه میسرایم.....گاهی از فرط غم از دور مینگارم...ولی اینک من سرورم..!عاشق عشق و غرورمشاید امروز پربگیرم ،لانه ای دیگر بگیرم...شاید ازمهر نگاهت اشک بریزمدور پیچکها بگردم سر بگیرمشاید امروز در کنارت شاد باشمازتو بوی عشق نیلوفر بگ
اینجا دنیاییست..... - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 8:26
از سر آغاز عشق مینویسم،تا نهایت زندگی....برشاخه ای خشک،پارچه ای تر و گلدانی شکسته بر روی دار...من از تمامی این پله ها میگذرم...هراز گاهی دستی ب سر و....باز میگریم،اما نمیشکنم...صاف و سیخ می ایستم....من ب دور ازهیاهو، ب دور از دود نشسته ام.....!استکان
خیال - تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 8:26
]i خیال باطلی.....!!داشتم ب لبخند بی غرضش با دیگری حسادت میکردم..اوار لحظه ها فرو ریخت ب سرمقرار ازدواجش را شنیدم از زبان خودش...چ بد شد ک قفل شد چاک زبانمسنگین وزنه ای را جا گذاشتند لحظه ها بر عمود قلبم...!و چ راحت بارید اشک از مژگانم..و چ سخت گذشت شب از لحظه هایم ،دیشب..!و چ راحت طاقت اوردم دانستن...