مانند لبخند کودکی در اول صبح بی ادعا هستیم ......
زمانی ک .....
قرار نیست از پنجره ای ب افق خیره شویم...
حسرت داشته های گذشته و نداشته های اینده را بخوریم...
و چه زود شب میشوند روزهای بدون حسرت...
وچه زود بزرگت میکنند لحظه های ارامش....
و تو ناگهان در خروار مصیبتها پیاده میشوی ....
و میدانی راه باز گشت نداری ....
تابه اخر مسیر ....
این...
این همان سرنوشت لعنتی بود ک بارها کفته بودم تغییرش میدهم...
ما در انبوهی از مصلحت....
خرواری از حرف مردم..
و رشته کوهی از قضاوت گرفتاریم
مانند زندانیان محکوم به حبس ابد...
تابه ابد.....
برچسب:
نویسنده: سام سامانی